گفتم : که روی ماهت ، از من چرا نهان است ...
گفتا : تو خود حجابی ، ورنه رخم عیان است ! ...
گفتم : که از که پرسم ، جانانشان کویت ...
گفتا : نشان چه پرسی ، آن کوی بی نشان است ! ...
گفتم : مراغم تو ، خوشتر زشادمانی ...
گفتا : که در ره ما ، غم نیز شادمان است ! ...
گفتم که سوخت جانم ، از آتش نهانم ...
گفت آنکه سوخت او را ، کی ناله یا فغان است ! ...
گفتم : فراق تا کی گفتا که تا توهستی ! ...
گفتم : نفس همین است گفتا سخن همان است ! ...
گفتم : که حاجتی هست ، گفتا بخواه از ما! ...
گفتم : غمم بیفزا ، گفتاکه رایگان است ! ...
گفتم : زفیض بپذیر ، این نیم جان که دارد ...
گفتا : نگاه دارش ، غمخانه تو جان است !...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای - جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است