X
تبلیغات
رایتل
به مرگم می کشانی غم نبینی

تو در شب هم چو روزت مه جبینی

دلم دیوانه شد ز آن دم تو را دید

چرا ای بی وفا با من چنینی ؟

تو که با دیگران خوش می نشینی

چه کردم من چنین بر راه کینی ؟

لبت چون برگ گل رویت چو ماهست

چه گویم من که مه در آستینی

گلستان از تو می گردد فنا را

تو حوری ؟ یا بتی ؟ یا یاسمینی ؟

نه ترکی نی که هندو پس چه هستی ؟

پریشان گشته ام بس عنبرینی

شنیدم من رقیب زار دارم !

خدا را من ببین او را نبینی

بسی منصور از آن عشقت خرابست

به دل گفتم تو حق داری غمینی 


تاریخ : پنج‌شنبه 30 آبان 1392 | 00:44 | نویسنده : آذر | نظرات (0)