X
تبلیغات
رایتل
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است 

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!


تاریخ : یکشنبه 19 آبان 1392 | 20:06 | نویسنده : آذر | نظرات (0)